روزي به تو خواهم گفت ازغربتم روزي که با ريزش برگها خزان زندگي من آغاز شد،آن روز که آفتاب گردان وجودم به سوي خورشيد دلت را آرزو مي کرد . آن روز که ابرهاي سياه وسفيد سراسرآسمان چشمانم را فرا گرفته بود وباران غم ازگوشه ي آن به کوير سرد گونه هاي استخوانيم فرو ريخت آن روزهمه چيزرا در يک نگاه به تو خواهم گفت، آن گاه که سيلاب اشک هايمان يکي گردد

هميشه فکر کن تو يه دنياي شيشه اي زندگي ميکني.
پس سعي کن به طرفه کسي سنگ پرتاب نکني
چون اولين چيزي که ميشکنه دنياي خودته

تو را دوست دارم ! نگاهت را ، کلامت را و آغوش مهربانت را ! تو را دوست دارم به اندازه تمام رنگهاي زيباي دنيا نه کم است به اندازه تمام زيباييهاي دنيا نه باز هم کم است تو را به : اندازه تمام دنيا دوست دارم من تو را در تک تک ذرات وجودم لمس کردم ، در هر نفسم عطرت را حس کردم و با هر ضربان قلبم عاشقانه تو را زندگي کردم ديگر در پس کوچه هاي خاطراتت جستويم نکن ، مرا نخواهي يافت که من در تو محو شدم و چه درآميختن زيبايي










